تبليغاتX
چشمانــ باز ، بسته


چشمانــ باز ، بسته

... Somethings Last

همه که از خانه می روند بیرون، قوطی استوانه ای ادکلن را از زیر میز درمی آورم و پُک اول را می زنم. زهرش که می ریزد، لَم می دهم به پشتی ِصندلی شکسته و گلویم را می سپرم به تیغ ِ صدای غم. بد خالی ام و پُر از یک چیزی شبیه به بغضی لجوج؛ که نه خفه می شود توی دلم نه از حنجره ام بالاتر می آید هیچوقت.

خسته ام و بیش از آن، کرخت. عمیق می کشم طوری که خاکستر آخرین نقطه ای که هی می سوزد و بالا می آید، قرمز ِ قرمز می شود. وقتی اولی به خط ظریف طلایی رنگی که دور فیلترش است می رسد، فشارش می دهم توی در ِ گرد همان قوطی ادکلن سابق و دومی را روشن می کنم. دراز می کشم روی تخت این بار ...

تمام تنم، رختخواب را به آغوش می کشد. این روزها به جز کلاسهای خودم، کلاسهای دوستانم را هم می گیرم وقتی خودشان نمی توانند بیایند. سه روز، تمام بعدازظهر تا شب روی پا بوده ام و الان، مغزم فرمان بلند شدن را برنمی تابد ... فردا هم از صبح، سه تا کلاس دارم که دانشجوی یکی ام و معلم آن دوتای دیگر. بهشان فکر نمی کنم اما ... الان خیلی خسته ام.

دومی را با طمأنینه ی بیشتری دود می کنم. فهمیدن ِ لرزش نامحسوسی که از انگشتانم به تن لاغرش می ریزد، دقت زیادی نمی خواهد. پاکت طلایی خوشگلش را گذاشته ام کنار دستم ... هر کس هر چه می خواهد بگوید؛ دوستش دارم.

خواننده می گوید " آه ..." من هم می گویم، بلند می گویم: آآه ... دوباره آه، او و من هم. برای بار سوم می گویم:آآآه ... و این بار جواب می دهد. سه قطره اشک می چکد؛ یکی می آید به گوشه ی چشمم و از آنجا راه باز می کند روی گردنم و همانجا گم می شود. دومی روی مژه هایم جا خوش می کند و سومی را نمی فهمم چه می شود. تازه رسیده ام به میانه های دومی ... یکی دو تک سرفه می روند لابلای صدای کوتاه یک چند هـِـق، و من قاطی می کنم که کدام، صدای کدام بود؟!  

توی ذهنم نوشته هایم را مرور می کنم ... یاد "شصتی"ها می افتم و ده سالگی و سیزده و یکهو از ذوق ِ بودنش ، با لبهای باز می خندم و ته مانده ی دودی که از جاسیگاری بلند می شود فرو می رود در حلقم.

سیزدهم مرداد 1388- 10 PM - | |

اون درخت سربلند پر غرور، که سرش داره به خورشید می رسه منم ... منم !

اون درخت تن سپرده به تبر، که واسه پرنده ها دلواپسه منم ... منم !

صدای آهنگ رو تا آخر بالا برده ام و خودم هم دارم هوار می کشم با صدای مردی که نفهمیدم از کجا و کِـی، شد یادگار این روزهای دوری و دوستی و هربار گوشش می کنم، درست انگار نشسته است کنارم و تکیه به بازویش داده ام ... باور هم نمی کند که نکند!

دیدن سقوط تدریجی خودت و دست و پایی که بیهوده می زنی، خیلی سخت است. برای همین دست می بری به قلم و تنها راهی که به مغز نحیفت می رسد برای اندکی از گـُه درآمدن، روزنگار کردن اتفاقات معمولی و مسخره و پیش پا افتاده ی زندگی ات است. شاید اینطوری، هیبت نحس این همه اتفاق گند دوروبرت ریخت و کمی آرامتر شدی.

در همین راستا از همین امروز شروع می کنی که از صبح سه تا کلاس داشتی ، یکی از یکی بی ریخت تر و فرساینده تر! اولی ش که صبح بود، بد نبود البته. بچه های خوبی دارد که کم اند و با انگیزه و البته نسبتآ باهوش که این فاکتور آخری، حتی همین نسبتآ اش هم خودش نعمتی است در این وانفسای IQ ! وقتی هم که یکی از بچه های همان کلاس که ترم قبل هم شاگردت بوده و دختر نازی هم هست و البته شوهر دارد(!)، آخر ساعت می آید پیشت و می گوید که هرگز از زبان خوشش نمی آمده اما سرکلاسهای تو که می نشیند، طور دیگری ست و هی خداخدا می کرده معلم این ترمش هم تو باشی، توی دلت کله قند که چه عرض کنم، نی زار ِ شکر آب می شود!

کلاس بعدازظهر که sub ِ یکی از دوستانت را گرفته ای، عبارتست از چهار true true beginner که واقعآ نمی دانی کدام مغز خر خورده ای اینها را انداخته است starter 1 ! از شش باری که می پرسی   how are you ؟ ، سه بارش که کلآ به باد است چون سرها دارند با کوانین ( این، یک جمع مکسر است! ) فوتبال دستی بازی می کنند و آن دیگر سه بار هم ، جواب یکی اش می شود: I'm 15 ، بعدی the weather is very hospital و منطقی ترینش: I'm good.  جالبی قضیه می دونی کجاست؟ که اینها نمی توانند جواب احوالپرسی بدهند هنوز و طفلک ها برای اینکه زیر سوال نروند یک موقع، گاه افاضاتی می کنند در حدی که می خواهی همین چارلاخ موی آن شرلیایی شده ات را هم بکَنی بدهی دم دود!

کلاس بعدی اما بهتر است. علی رغم اینکه اینجا هم از لحاظ تحلیل جسمی و روانی حسابی پُر و پیمان است، بهرحال بچه های خودت اند و مثل کلاس قبلی نمی مانی که وجدان کاری را دایورت کنی کلآ یا نه؟! و این  اصلآ یک اصل است که ناخودآگاه، کلاس خودت برایت می شود یک قلمروی محروسه که چَم و خَمَش کلآ دست خودت است فقط.

حسابی چشمم ترسیده است از این مهندس – و بقول خودمان big brother – که مسئول دفتر مشهد است و اینطور که بویش می آید، از آن چــــیـــــز هاست! از مدل به مدل بامبول درآوردن سر دادن حقوقهای بچه ها بگیر تا رنگ به رنگ گیر دادن به آمد و شد و نشد حزب اپوزیسیون نوپای اساتید پاپَتی موسسه! سر همین قضیه ی pay ِ بچه ها، تابحال فک و پوز چندتا از قدیمی ها را حسابی ماسانده به دیفال و جرئت نکرده اند جیک بزنند ... و ما اصلآ نمی خواهیم پرسپکتیو چگونگی دسترسی به چندرغاز pay ِ خود ِ تازه از گرد راه رسیده ی بی تجربه ی بی زبانمان را مجسم کنیم! شاید ما هم یکی دوسال دیگر، هم صدای موسیو دانشور شویم که to get what you deserve, you have to be a JERK sometimes !  

دیشب رفتیم به نیت خرید رنگ موی بلوطی، به نسکافه ای راضی شدیم، دودی خیلی روشن را انتخاب کردیم و در نهایت بهمان قهوه ای روشن انداختند که ایده ی تحول سبک چهره آراییمان به زمین گرم بخورد و صرفآ رنگ رژلبمان از صورتی به کرم قهوه ای تغییر یابد و همچنان زیر چشمانمان را سیاه سوله کنیم. خودمانیم البته ... ناراحت نیستیم آنقدرها هم! می دانیم که این زیرچشم سیاه کردن هرچند ترفندی قدیمی، اما همچنان کارگر و از ارکان اصلی sexy looks است!

* و ایـــــن را هم گوش کنید. برای تغییر ، سه بار ... هیپ هیپ هورا !!!

یازدهم مرداد 1388- 10 PM - | |

چند باری ست نیمه شبها، تمام چراغها را خاموش می کنم تا صبح. چشمهایم را که می بندم، فقط دوچیز معنا دارند در آن تاریکی: صدای ابی که توی گوشم درخت، خالی، دلبرکم را می خواند و تمام که می شوند باز از اول و ته مانده ی عطری قدیمی که از یقه ی لباسم برمی آید.

اینقدر پشت این صفحه ی قاب نقره ای نشسته ام این چندوقته که چشمهای چند روز رنگ آرایش ندیده ام زیر ابروهای پَت و پهن شده ، دودو می زنند توی آینه. روزها زودتر از یازده و نیم، دوازده بیدار نمی شوم و سه بعدازظهر یا چند ساعت جلوتر، وقتی خشک و بی رگ به شکم افتاده ام روی تخت، دوباره خواب می بَرَدَم.

نه دو – سه فیلمی که بال بال می زدم ببینمشان توانستند مرا از این رخوت درآورند نه حالا، که دارم با خودکار عطری نوک باریکم با سرکشها و دندانه های دستخطم بازی می کنم بعد از مدتها، خون کمی سریعتر در رگهایم می دود.

این هفت – هشت روز تعطیلی از موسسه، باید می رفت پای پیگیری کارهای پاسپورت و زیرورو کردن عقب ماندگیهای کلاس فرانسه و خواندن "دنیای سوفی"، نه دانلود دوازده تا فول آلبوم متال و گشتن دنبال نسخه ی انگلیسی ِ سرگیجه آور کاماسوترا و فلسفه ی اتاق خواب ِ مارکی دو ساد ( پدر سادیسم جنسی ) !

یک چندتایی دلخوشی هم چشمک می زنند وسط این آشفتگی های اندرون و برون؛ مثلآ اینکه قلق فرانسه دارد دستم می آید کم کم و سرکلاس به هر بدبختی شده، گلیم خودم را از آب می کشم بیرون. یا اینکه همین فردا پس فرداست که دوباره کلاسهایم شروع شوند و از این گوشه نشینی و بقول معروف idleness ، خلاص  شوم. و یک دلخوشی دیگر که چون زیادی خوب است، به تجربه می دانیم که تا موعدش نرسیده بهتر است حرفی درباره ش زده نشود  تا بشود شدنش !

ششم مرداد 1388- 12 PM - | |

هنوز هم وقتی صدای دینگ ِ یاهومسنجر می آید و میل باکسم پُر می شود از کلمات تو، دستم لرزَش می گیرد روی کیبورد. هنوز هم وقتی می خوانی ام اینجا و خصوصی می گذاری، از فرق سر تا نوک پا خیس ِ لذت می شوم. وقتی پای تلفن اول نمی شناسی و بعد به زور یادت می آید من کی ام، لبهایم پُر از لبخند می شود دور از چشم تو، این طرف خط.

در این تنگدستی ِ بودنت، نیمچه یادواره هایت را دور خودم می چینم؛ ترانه هایی که حالا شده اند تاروپود هر لحظه ام، یک به یک پُر می شوند از یاد این روزهای بی تو. هاله لویای لیونارد کوهن*؛ این را دوست داشتی، نه؟ من با اینهاست که زندگی می کنم بی تو؛ و نمی دانم چرا فکر می کنم تو هم "قیصر" و "داش آکـُـل" را دوست داری و روزی با هم برای صدمین بار خواهیم دیدشان. یا نیمه شبی زمستانی، از زیر پتو بیرون می کشمت که تا زانو فرو برویم در باکرگی برف و تو تمام راه غُر بزنی که آدم مگر دیوانه است بخاری دلچسب را بگذارد و بپرد وسط یَخما؟! روزها و روزها تو حرف می زنی و من گوش می کنم خاطرات پیدا و پنهانت را، دعوایمان می شود سر بی هوا غیب شدنهایت، من همیشه خواهم بود، آغوش خواهم بود برای بی بهانه گریستن هایت ... و تا سحر تنها صدا، قدمهای ماست روی پوست ِ کشیده ی شب.

گاهی به خودم می لرزم. بدجوری خزیده ای زیر پوست زندگی ام؛ حل شده ای در پس هر نگاهم. ناچار رویا می بافم تا شاید روزی بر تنت ببینمشان؛ برای من همین ها می مانند. حتی اگر بشکافند تمامشان، طرح ندیده ی اندامت را هنوز از بـَرَم.  

              تو را آغوش می گیرم

                     تنم سرریز رویا شه

                         تو را آغوش می گیرم

                                        هوا تاریک تر می شه

                                                 تمام خونه پُر می شه از این تصویر رویایی * ...

***

خواندن پست قبلی اینجانب به روایت دایی جان وحیدمان * قویآ توصیه می گردد بدین وسیله!

بیست و هشتم تیر 1388- 1 PM - | |


Design By : Night Skin