تبليغاتX
The Eye Reveals

 

این عنوان جدید رو اتفاقی توی تبلیغ یکی ازاین real estate ها دیدم . اول زیاد بهش توجه نکردم. ولی بعد دیدم میتونم  چیز قشنگ تری توش ببینم. بعدتر دیدم حتی بهش اعتقاد دارم ولی تابحال ندیده بودم چه شکلیه ! بیشتر ازاینکه بخوام بنویسم دلم میخواد افکارمو ببینم  ... بازتابشون به بیرون رو ... برای من سخت ترین کار نوشتن اون چیزیه که احساس می کنم. برای همین وقتی می بینم چیزی که شبیه به بخشی از ذهن منه با حروف و کلمات کنار هم منظم شده و روی کاغذ اومده ذوق زده میشم ... انگار کشف مهمی کرده باشم ...  کشفی از درون خودم !

کاش می شد اینجا حرف زد ... یاحتی ... فقط چشم بود که فاش می کرد ...  

 

نوشته شده توسط نگار در ساعت 3 AM | لینک  | 

 

خواهر دیوونم داشت کمدمو بهم می ریخت که قاطی همه ی چیز میزایی که داشت پرت می کرد تو سروکلم  یه چیز جالب پیداشد. شعرایی که دوره ی راهنمایی گفته بودم !

 وقتی داشتم می خوندم فکر می کردم اگه الان ازم بخوان دوخط مثل اینا بنویسم نمی تونم ... فقط موندم یه دختربچه ی سیزده ساله چطوری میتونه اینطوری الفاظ رو ترکیب کنه؟ اصلا چی فکرکرده که اینا رو نوشته ؟ ... راستش خودم هم احساس اون موقعمو یادم نمیاد ! شاید هم از روی یه چیز دیگه اینا رونوشتم !!! ... بگذریم ...

یکیش این بود ... یادمه اینو بیشتر ازبقیه دوست داشتم ...

 

سبز ... سرخ ... زرد و سفید ...

رنگ ها می گذرند در پناه فصل ها ...

و رنگ رنگ می شود آسمان وزمین ... بهار را ... تابستان و خزان و زمستان را ...

 

اما من

تنها گذر می کنم از میان درختان صنوبر

از روی پل شکسته ای که سرپناه بستر ترک خورده ی رود است ...

 

امروز

نه رنگ ... نه فصل ... نه عشق

در قلب خسته ی من جایی ندارد

و در میان عبور روزها و ماهها

این دل من است که ستمدیده از تازیانه ی باد

رنگ می بازد ...

 

*************

 

؟ : کسی می دونه Rendez-vous یعنی چی ؟ ...

 

 

 

 

نوشته شده توسط نگار در ساعت 4 PM | لینک  | 

 

انگار چیزی بهتر از معکوس شعار "صا ایران" پیدا نمی کنم ... !

این روزها هرچی آت و آشغال گوشه و کنار ذهنم تل انبار شده مثل چرک یک زخم می زنه بیرون ... هر روز نوبت یکیشونه ...

دارم سعی می کنم و سعی می کنند که یه کم به من دلداری بدن تا درد بیرون اومدن این چرکها کمتر بشه ...

گاهی می ترسم از چرندیاتی که توی ذهنم می بافم ... حالم از خود احمقم بهم میخوره ...

گاهی عذاب وجدان دارم از خریت خودم ... در واقع ازاینکه بقیه ی بیچاره باید تحملش کنن ...

گاهی حالم به هم می خوره از بی طاقتی خودم ... ( می ترسم اسمش ضعف باشه ... )

نمی دونم اینا چی ان ...

یکی دو شب انگار مغزم می خواست بپاشه به درو دیوار ... 

دلم براش می سوزه ... من باید ازش یاد بگیرم ... عجب طاقتی داره ... !

....

 

کمکم کن ... نذار کم بیارم .... خواهش می کنم .... !!!!!

نوشته شده توسط نگار در ساعت 3 AM | لینک 

 

To be , is a blessing                                    

  

& To live is Holy …       

 

نوشته شده توسط نگار در ساعت 8 PM | لینک  | 

 

سلام به دوستای عزیزم

نوروزتان پیروز ... هر روزتان نوروز ... نوروزتان هر روز ... هر روزتان پیروز ... پیروزتان روز روز ...

همینجور تا آخرش !

امیدوارم امسال برای همه درحکم یک آغاز باشه ... یک تولد ... یاهرچیزی که امید رو در وجود انسان بدمه ...

خیلی دوستتون دارم ... همتون رو ...

برای من دعا کنید ... سال من با یک تلنگر دردناک شروع شد ... دعا کنید بتونم هر روز به یادش بیارم و خیلی چیزهای دیگه رو هم ...

باز هم دوستتون دارم ... خیلی زیاد !

** ببخشید اگه خیلی کلاسیک نشد ... !!!

** عجب رنگ بندی ای !!

                                                          *********

 

پ.ن* علیرضا جان سلام ...

ازت ممنونم بخاطر حرفهات ... از سمانه شرمنده م بخاطر همه ی تصورات مسخره م ... بهش بگو اینو ... ازتو ممنونم بخاطر حسن نیتت ... و از یادین ممنونم که گذاشت کمی بیشتر فکر کنم و بفهمم ... و کمی پنجره های ذهنم رو بشکنم ... ممنونم ... و شرمنده م ... شرمنده ...

چون برام هیچ آدرسی نذاشتی مجبور شدم اینجا جوابت رو بدم ... منو ببخش.

نوشته شده توسط نگار در ساعت 4 PM | لینک 

 

ما کسانی رو که به فکرمون هستن  به گریه می اندازیم ...

 ما گریه می کنیم برای کسانی که به فکرمون نیستن ...

 و ما به فکر کسانی هستیم که هیچوقت برامون گریه نمی کنن ...

 

نوشته شده توسط نگار در ساعت 11 AM | لینک  |